تبليغاتX
ماه
ماه

بنام يگانه هستي

جشن فارغ التحصیلی

امروز 27 اردیبهشت 91 روز چهارشنبه یکی از بهترین ، قشنگ ترین ، پرخاطره ترین ، زیباترین وکلی .......ترین روزهای دانشگاه بود.

همه حس های خوب جمع شده بود تو این دو روزی که مقدمات جشن بود و خود جشن .

خیلی روزای خوب و به یادماندنی بودن .

شادی ، نشاط ، تلاش ، همکاری ، مشارکت ، خوشحالی ، زحمت ، عرق ریزی ، حس مسئولیت ، خوش اخلاقی ، و...چیزایی بو د که تو خیلیا موج می زد.

چون این جشن تو این مقطع دیگه تکرار نداره دوست دارم تا اونجایی که حافظه ام یاری کنه همه رو بنویسم!

از مقدماتش شروع می کنم یعنی دیروز!

برای تمرین سوگندنامه مون رفتیم آمفی تئاتر!

خنده ، شوخی ، شور و شوق و خوشحالی حس هایی بود که تو صورتا دیده می شد

خوشحالی و خنده ای و حس خوبه ای که جو و جمع بهت منتقل می کردن ! حس خوبی که مدت ها این حس رو حس نکرده بودی !چقدر خوبه وقتی همه باهم خوبن و خوب خوب ! وجودا بهت حس خوب میدن حس آرامش حس .....................................

و امروز

جشن

فارغ التحصیلی

پایان یک دوره

 

صبح که رفتیم اول جمعی جلوی آبیاری ، تمرین مجری جشن و تلاش برای جمله سازی و خلاصه یه همکاری دسته جمعی برای برگزاری  جشن مشترک!

بعد تزیین و بادکنک فوت کردن و بادکنک بستن و ...

همه داشتن یه کاری رو داوطلبانه و بادقت انجام میدادن  کنترلی نبود ولی تلاشی قشنگ و قشنگ دیده می شد! همراه شوخی و خنده

بعد بازم بدو بدو و تلاش  و..........بسته بندی ، کارای بیرون و .............................................................................

و نهایتا جشن

اومدن پدرو مادرا ، آشنایی با پدر و مادرای کسایی که 4 ساله ثمره زندگی یاشون رو دیدیم و باهاشون دوست بودیم و باهاشون زندگی کردیم  رفتیم و  اومدیم ، امتحان دادیم ، خلعت پوشان رفتیم ، درس گوش دادیم و خیلی روزا از صبح 8 تا 6 باهاشون یه جا و یه مکان دوران گذروندیم !

و شروع

با کلام خدا

وکلیپ های مختلف و گوناکون و

عکس ها ی دوران کودکی و ترین هایی که توشون عدالت رعایت نشده بود ، بعضی ها 3 تا ترین داشتن و بعضی ها هم صفت براشون پیدا نشده بود که منم از جمله اونا بودم تو این 4 سال از بین این همه صفت چیزی برا ما یافت نشده بود !

و

موسیقی

در نهایت لباس فارغ التحصیلی پوشیدن و کلاه گذاشتن و تقدیرنامه گرفتن و عکس انداختن !

به تصویر کشیدن لحظاتی که تکرار ندارن ! نمونه ندارن !حک میشن تو ذهنت !حس خوبه رو بهت منتقل میکن و .......

و عکس گرفتنامون  برا من و دوستام که عشق عکسیم و سیر نمیشیم از عکس گرفتن بخش جالب و قشنگی بود!

و دیدن تلاش و زحمت و عرق ریزی هم برا خودش حس جداگانه ای بود! یه حس متفاوت و قشنگ که فقط تو اون لحظات و تو اون جمع می تونستی اون حسو داشته باشی !

و نهایتا خستگی !

صورتای خسته ! چهره های خسته !خستگی که شاید کم تجربه اش کنی و فقط تو روزای خاص این خستگی تا این حدو داشته باشی !

اما مثل خبرام که وقتی می خام توضیح اضافه بدم می نویسم گفتنی است اینجا هم گفتنی است همه اینا مختص یه عده مون بود و بعضی هاهم مثل مهمون تشریف آوردن و نهایتا تشریفم بردن !

همه این لحظاتو این همه شیرین حس نکردن

شیرینی که ماندگاره !

و

نهایتا آرزو و ای کاش

آرزو برای گرفتن چنین جشن هایی در مقاطع بالاتر و تداوم شای ها و نشاط ها

و ای کاش

تعداد این روزای قشنگ تو زندگی مون زیاد باشه زیاد زیاد تو همه مراحل زندگی مون همراه با آرامش و نشاط و سلامتی و ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:24 توسط مهسا رمضانی| |

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه‌‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.


دکتر علی شریعتی
برگرفته از کتاب فاطمه فاطمه است

..............................................

امروز روز میلاد حضرت فاطمه است ، روز بزرگواری که ماها باید رهرو آنان باشیم ولی !!!

جامعه کنونی و به خصوص هم سن و سالهای من چقدر دورند از این بزرگواران

دوری و فاصله ای که جز خودمان کس دیگری ضرر نمی کند

مدت هاست که می خواهم و تصمیمم این است که مطالعه ای عمیق در زندگی این بزرگواران بکنم و تصویر ذهنی خود از آن بزرگواران بهتر و کامل تر کنم اما تا به الان این توفیق نصیبم نشده !

تصورم این است چون شناخت کافی از آن بزرگواران ندارم ، کمتر جایگاهی در زندگی کنونی ام دارند متاسفانه !

چون ما ها منظورم من و افراد امسال من که ادعای باسواد بودن و دانشجو بودن و مهندس بودن و ...و ...و ..و ...بودن داریم

شناخت در حد روضه و مجلس ختم و ...برایمان کافی نیست ، ما باید فراتر از یک مادربزرگ و یا پیرزنی که فقط به روضه و ..دسترسی دارد این بزرگواران را بشناسیم .ما باید بیشتر از یک کودکی که واقعه کربلا و دیگر وقایع را در حد تعریف از پدرش و یا در حد سینه زنی و دیگر مراسم می شناسد بدانیم و بشناسیم و در نهایت به کار گیریم و نتیجتا بهره مند شویم !

به نظر من بیشتر این دین زدگی و دین گریزی جوانان امروز در درست و کامل نشناختن است !

شما چه نظری دارید ؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:34 توسط مهسا رمضانی| |

اگرچه دورافتاده‌ایم از حال و روزت...

اگرچه دورافتاده‌ایم از حال و روزت، حواسمان نیست كه هرجا باشیم و با هر كس، این تویی كه چشم‌انتظار نگاه به در دوخته‌ای اما ای مادر ای رفیق بی‌كلك تبریك ما را كه دچار بی‌معرفتی مزمن شده‌ایم بپذیر، می‌دانیم كه اصلا راضی به زحمت ما نیستی، می‌دانیم كه تو به مقام رضا رسیده‌ای و هیچ از ما نمی‌خواهی. اما برای دل ما برای اینكه محبت در وجودمان ریشه بزند و طعم شیرین مهر مادری به مذاق جانمان بنشیند، لطف كن و قبول كن این سلام را این هدیه را و این تبریك كوتاه و بوسه‌ای به دستانت.

روزت مبارك ای متبرك ترین نام

...........................................

نوشته ای به مناسبت روز مادر

تقدیم به مادر عزیزم

مادر عزیزم در فضای مجازی و در رسانه ای نوین از تو و برای تو می نویسم

با این امید که خوشت آید و موجبات خوشنودیت شود ای عزیز!

مادر عزیزتر از جانم 

ای فرشته آسمانی

ای رفیق بی کلک و...............ای روشوه سیز دوست

ای مونس و همدم لحظات خوب و بد زندگیم

ای یار و یاور همیشگی

و

ای

آنا  .........مامان.......مامانی......مامی .........mother..........mom.

دوست دارم دوست دارم و بازم دوست دارم.

فدای تو : دخترت مهسا

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:15 توسط مهسا رمضانی| |

در اَشکال ، خط مستقیم از هر شکلی به حقیقت نزدیک تر است ،

چون بی انتهاست !

به آخرش مطمئنن نخواهم رسید ....

مطمئنن !

پس چرا می روم ؟

چرا ؟

چون رسالتم در رفتن است.

چه در سطح

چه در ارتفاع .

در سطح با دل و در ارتفاع با ذهن .

به دنبال چه ؟

درختان می گویند بهار

پرندگان می گویند ، لانه

سنگ ها می گویند صبر

و خاک ها می گویند مصاحب

و انسان ها می گویند «خوشبختی»

امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،

در طلب نور !

ما نه درختیم

و نه خاک .

پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،

باید در حریم خودمان جستجو کنیم ،

خوشبختی ای که کلمه نیست !

زیرا طَلَبش ، قبل از کشف کلمه ،

همراه انسان متولّد شده است .....

 


از : حسین پناهی

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 توسط مهسا رمضانی| |

پاره ای از انسانها همواره در تخیل و اندیشه های مریض گونه ، خود را  در مظاهر فقر می بینند.همیشه به بدبختی های زندگی می اندیشند و خود را ناکام احساس می کنند.

شما چگونه تخیل می کنید ؟

آیا خود را در مظاهر ثروت می بینید ؟ در یک اتومبیل زیبا ، در کنار همسر و فرزندانی صالح و خوشبخت ؟ در خانه ای که کانون عشق است ؟ در مراحل عالی تحصیل و دانش ؟در معنویت و تقوای الهی ؟در ناز و نعمت و در رفاه و زیبایی زندگی ؟

اگر چنین است خوشا به سعادت شما که رمز و راز ثروت و تحصیل همه دستاوردهای بشر همین است.

جهان هستی از قانونمندیهای خاصی تبعیت می کند.

این قانونمندیها را یاد بگیرید و عمل کنید .این قانونمندیها را کسانی یاد می گیرند و عمل می کنند که باورهای عالی دارند.تصوير اصلي را ببينيد

بخشی از کتاب تکنولوژی فکر     دکتر علیرضا آزمندیان

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:28 توسط مهسا رمضانی| |

داشتم حافظ انگلیسی رو یه جورایی ورق می زدم که یاد این شعر خاطره انگیز افتادم !

دانشگاه تموم میشه ولی خاطره هاش تمومی نداره !

ترم دوم بودیم ، اولای راه چه روزایی بود ! کلاس زبان فارسی عمومی داشتیم یادش بخیر!

قبل عید استادمون که خانومم بود گفته بود شعری رو تو کلاس بخونیم من شعر بالا رو انتخاب کرده بودم

و تو کلاسم خوندم  بعد کلاسم  اونقدر ذوق کرده بودم که یه چیزی هم شد که بماند مایه آبروریزیه !

........

........

.......

ترم دو

چقدر متفاوت از ترمایه دیگه بود ، اکثر چیزا برامون تازگی داشت ، تا اونجایی که یادم میاد ترم خیلی خوب و قشنگی بود

ترمی که ساختمون جدید می رفتیم آزمایشگاه خاک شناسی !

ترمی که حسابداری داشتیم با کلاسای خاص و جالب خودش!

ترمی که دانشکده ریاضی می رفتیم و ریاضیه رو اعصاب خیلی یامون پیاده روی می کرد

تاریخ داشتیم با استاد عوجوبه خودش

و خلاصه Good old days

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 22:22 توسط مهسا رمضانی| |

وبلاگی برای تمرین و پیشرفت در زبانhttp://mahsaenv3.blogfa.com/
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:23 توسط مهسا رمضانی| |

پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم

سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم

خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم

ناپایدارترین کلمه "خشم" است
آن را فرو ببریم

بازدارترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کنیم

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپردازیم

پوچ ترین کلمه "طمع" است
آن را در خود بکشیم

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش باید دعا کنیم

روشن ترین کلمه "امید" است
به آن امیدوار باشیم

ضعیف ترین کلمه "حسرت" است
توجهی به آن نداشته باشیم

تواناترین کلمه "دانش" است
آن را فراگیریم

محکم ترین کلمه "پشتکار" است
ایكاش آن را داشته باشیم

سمی ترین کلمه "غرور" است
باید در خود بشکنیمش

سست ترین کلمه "شانس" است
به امید آن نباشیم

شایع ترین کلمه "شهرت" است
دنباله رو آن نباشیم

لطیف ترین کلمه "لبخند" است
آن را همیشه حفظ کنیم

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است
از آن فاصله بگیریم

ضروری ترین کلمه "تفاهم" است
سعی كنیم آن را ایجاد کنم

سالم ترین کلمه "سلامتی" است
به آن اهمیت بدهیم

اصلی ترین کلمه "اطمینان" است
به آن اعتماد کنیم

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی" است
مراقب آن باشیم

دوستانه ترین کلمه "رفاقت" است
از آن سوء استفاده نکنیم

زیباترین کلمه "راستی" است
با آن روراست باشیم

زشت ترین کلمه "دورویی" است
یک رنگ باشیم

ویرانگرترین کلمه "تمسخر" است
دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام" است
برایش ارزش قایل شویم

آرام ترین کلمه "آرامش" است
امید داشته باشیم تا به آن برسیم

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواسمان را جمع کنیم

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت" است
اجازه ندهیم مانع پیشرفتمان بشود

سخت ترین کلمه "غیرممکن" است
باور كنیم كه وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرمان باشیم

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کنیم

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیریم

صبورترین کلمه "انتظار" است
منتظرش باشیم

بی ارزش ترین کلمه "انتقام" است
بگذاریم و بگذریم

ارزشمندترین کلمه "بخشش" است
سعی خودمان را بکنیم

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی" است
راز زیبائی در آن نهفته است

تمیزترین کلمه "پاکیزگی" است
رعایت آن اصلا سخت نیست

رساترین کلمه "وفاداری" است
چه خوب است سر عهدمان بمانیم

تنهاترین کلمه "گوشه گیری" است
بدانیم که همیشه جمع بهتر از فرد بوده

محرک ترین کلمه "هدفمندی" است
زندگی بدون هدف، واهی پیمودن است

و هــدفمنــدتـرین کلــمه "موفقیت" است
پس همه با هم پیش به سوی موفقیت 

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:2 توسط مهسا رمضانی| |

این روزها چیزی که بیشتر فکر مرا مشغول خود کرده شناخت است 

وقتی کسی یا چیزی را خوب نمی شناسی چقدر برایت سخت است

چون ما وقتی با کسی برخوردی داریم و یا رفتارش را می بینیم نمی توانیم در مورد او قضاوت درستی بکنیم چون ذهن انسان ها و محتویات ذهن آنان چیزی نیست که با چشم و گوش بتوان آن را تشخیص داد و شاید به خاطر آن است که شناخت آدم ها و حتی شناخت خودت بسیار مشکل است .

جایی خوانده بودم انسان ها چندین خود دارند خود معنوی خود شهروندی و چندین خود دیگر خود شهروندی خودی است که در زندگی با خانواده و در اجتماع به کارت می آید و فقط در خانواده و بین دوستان ویا توضیح و توصیف خود افراد از خودشان و خانواده اشان و آینده و تصمیماتشان و ...می توان در مورد این خود شناخت پیدا کرد وقتی از کسی شناخت کامل نداری خیلی سخت است خیلی انگار در برزخی ! هم نگرانی و هم احساس مسئولیت می کنی .وهم مسئولیت نسبت به خودت و هم مسئولیت نسبت به کسان دیگر !

آدم خودخواهی نیستم و اصلا دوست ندارم باعث آزار و ناراحتی کسی بشوم حتی تحمل دیدن ناراحتی کسی را به خاطر خودم ندارم کسی که این همه از خوبی و خوب بودن دم می زند چطور می تواند نسبت به کسانی بی تفاوت باشد و احساس مسئولیت نکند کسانی که از جنس خودش هستند و شاید به خاطر همین نمی تواند ناراحتی اشان را ببیند کسانی که هر چند به او حتی سلام هم نمی دادند نمی دانم به خاطر کدامین گناه !  فقط از خدا می خواهم این قائله ختم به خیر شود.

چون بعضی چیزها شوخی نیستند و شوخی بردار هم نیستند واقعا چه سخت است این دوران برزخی !دورانی که نمی دانی در سر اطرافیانت چه می گذرد و منظورشان را کاملا درک نمی کنی  ؟ رفتاری که مدت ها و مدت ها دیده ای و برایت کاملا آشناست ولی درک کامل نمی کنی ! فقط می توانم بگویم نگرانم شدیدا نگران !نگران همه چیز هم نگران خودم و هم نگران افراد دیگر .و این نگرانی به جاست چون برای کسی مثل من که بسیار منطقی است وقتی از منطق قضیه بی خبر است و نمی داند که آیا منطق قضیه حل خواهد شد یا نه ؟ پس نگرانی به جاست.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:33 توسط مهسا رمضانی| |

امروز روز معلم است روز کسانی که از کودکی در سایه آنان پرورش یافتیم و چه از لحاظ جسمی و چه از لحاظ روحی معلمان و اساتید بزرگوارمان زحمت فراوانی برایمان کشیده اند.

از اولین و بهترین معلمانم شروع می کنم پدر و مادر عزیزم.

پدرم ، عشقم ، عزیزم ، جانم کسی که وجودم به وجودش وابسته است ، کسی که بی نهایت دوستش دارم و موقع دیدنش می خواهم خاک پایش شوم آنقدر دوستش دارم که این لحظه که از او می نویسم اشک در چشمم جاری است .پدرمهربان دلسوزی که وقتی عصرها ازمغازه اش برمی گردد بی صبرانه به پیشوازش می روم و ...پدری که آنقدر دوستم دارد که وقتی می رسد اگر یک لحظه دیر کنم صدای مهسایمش به گوشم می رسد پدری که آنقدر دوستم دارد که هر روز و همیشه به فکرم است حتی به فکر نماز صبحم که قضا می شود امروز اولتیماتوم داده و مجابم کرده که شب ها زود بخوابم تا صبح نمازم قضا نشود ، پدری که از وقتی کوچک بودم همیشه یار و یاورم بوده عزیزی که در همه لحظات زندگیم مثل کوه پشتم بوده ، باباجونی که آنقدر زندگی و آینده من برایش اهمیت دارد که در هر زمینه ای چه درسی چه مسائل دیگر ساعت ها هم صحبت و راهنمایم بوده بابایی که هر روز برایش از همه چیزی که میبینم و می شنوم و تجربه می کنم برایش می گویم راز داری که آنقدر به او و راهنمایی هایش اعتقاد دارم که بی رودر بایستی در مورد همه چیزم با او صحبت می کنم بابای گلی که از کوچکی در ناز و نوازشش قد کشیده ام و الان به قول خودش باعث افتخارش شده ام بابایی که به وجودش افتخار می کنم و مایه مباهات و افتخار من است .پدری که آنقدر دوستش دارم که از دلم نمی آید به اندازه سر سوزن ناراحتش کنم و یا به حرفش گوش ندهم  بابایی که در مورد همه چیز با او مشورت می کنم و کمک می خواهم و بی اجازه و خواست او دوست ندارم کاری را انجام دهم بابایی که همه وجود من است انگار روحم از روحش دمیده شده وای چقدر و چقدر دوستش دارم عزیزی که حتی تصورش را نمی توان بکنم که روزی از او کمی دور می شوم و کمتر می بینمش .

مادرم ، عزیزم ، عشقم ، جانم کسی که از کودکی زحمت فراوان برایم کشیده و معلم و مددکارم بوده مادری که وقتی من 3 سال داشتم مربی مهدکودک بود و مرا از 3 سالگی با خوش به مهد برده و در کنارش و در کنار دیگر بچه ها قد کشیده ام مادر گل و زحمت کشی که الان مددکار اجتماعی است و در اداره کار می کند و مددکار دلسوزی که دلسوزترین برای بچه هایش است مادر عزیزی که با هم به دانشگاه رفتیم چه روزایی بود من ترم یک بودمو اون ترم سه مادری که با هم ریاضی حل می کردیم و گاها من معلمش می شدم مادر دست و دلبازی که به خاطر یاد دادن من برایم کادو می گرفت مادر دست و دلبازی که وقتی با او به بازار می روم بر سر خرید به تفاهم نمی رسیم چون او آنقدر دست و دلباز است و دخترش را دوست دارد که هی می گوید این رو هم بردار اون رو هم بردار بی حد و حساب می خواهد برایم لباس و...بخرد و من مشکل پسند می گویم نه نمی خواهم و به فروشنده شکایت می کند که دختر ما رو ببین برعکس است این تا چیزی را بخرد پدر مرا در می آورد .مادر مهربانی که هر روز از سر کارش به من زنگ میزند و جویای احوالم می شود مادر گلی که برایم از سوژه های سر کارش تعریف می کند از مددجوهایش و ارباب رجوهایش و ...و من با دقت گوش می دهم و نظرم را به او می گویم .

آری پدر و مادر بهترین معلمان و زحمت کش ترین معلمان من هستند که حاضرم جانم را فدایشان کنم.

و اما

معلمان و اساتید دیگرمان بزرگوارانی که در سایه اشان بزرگ شدیم از معلم پنجمم می نویسم خانم روحی ، معلم مهربانی که یک روز اوایل سال آمد و اسم مرا به زبان آورد و گفت تو باید نماینده کلاس شوی گفت ناظم مدرسه که معلم سوم دبستان من بود گفته که تو باید نماینده شوی و از روز بعدش من نماینده کلاس شدم آن سال من نماینده نمونه شدم تا جایی که نمره انضباط بچه ها را من دادم .خانم روحی هی به من می گفت من مانده ام تو به این ساکتی و مظلومی چطور از پس اداره این کلاس برمی آیی طوری که کسی نمی تواند مثل تو کلاس را اداره کند و این حرف هایش و اعتماد زیادش به من باعث می شد فراتر از یک معلم دوستش بدارم.

و سایر اساتید که آنقدر زیادن که اگر بنویسم به اندازه چندین کتاب می شود ، استاد خبرنگاریم که روز اولی که خبر مرا دید گفت سومین خبرنگار هم از خانواده شما به جمع خبرنگاران اضافه شد.موقعی که من کلاس می رفتم عمو و زنمویم صدا و سیمای تبریز بودند عمویم معاون خبر بود و زن عمویم هم در تحریریه بود وای که چه بد شد از تبریز رفتند ، خوب شد یادم افتاد یکی از معلمان عزیزم عمویم هست عمویی که الان در تهران دبیر خبر است و من مزاحم همیشه گی اش هستم وقتی بهش زنگ میزنم تا سوالاتم و اشکالاتم را بپرسم می گویم ببخشید مزاحم همیشگی تماس گرفته و او هم با وسواس و دقت سوالاتم را پاسخ می دهد و سایر بزرگواران ، اساتید دانشگاهم و ...

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:1 توسط مهسا رمضانی| |

چند روز قبل که رفته بودم دانشگاه پیام نور برا پوشش دادن خبر دو شهید گمنام ، تجربه قشنگ و در عین حال غمناکی بود ! یک تجربه متفاوت !

همیشه خبرامو تو مکان هایی مثل آمفی تئاتر و دفتر اداره و...تنظیم می کردم ولی اینبار کمی فرق می کرد به خاطر همون خواستم چند سطری رو در مورد این تجربه غمناکه بنویسم.

صبح که رفتم دانشگاه فضای دانشگاهبا همیشه فرق داشت ، یک طرف یه عده ای شربت پخش می کردن یه عده دیگه شکلات و ...و یه صدای عزاداری هم به گوش می رسید.

بعد یه مدت دیدم ماشین آمبولانس اومد ، دو تا شهید و که پایین آوردن عزاداری شروع شد و همه دانشجوها ، استادا و ...به اتفاق پیکر دو تا شهید و تشییع کردن تو این میان یه عده بلند بلند گریه می کردن و یه عده دیگه عطرمی پاشیدن و خلاصه تو یه فضای خیلی غم انگیز و ناراحت کننده رفتیم محل عزاداری .تو این وسط منم یکم مات و مبهوت مونده بودم چون تا حالا از نزدیک همچین مراسمی رو ندیده بودم .

رسیدیم که اونجا یه طرف خانوما بودن و یه طرف آقایون ، آقایون شروع کردند به سینه زنی و عزاداری و خانوما هم اشک ریختن و سینه زنی.

بعدش یه سرداری صحبت کرد طوری صحبت می کرد که حرفاش آدمو منقلب می کرد بعضی وقتا من که کلی احساساتموکنترل می کردمو رو زمین مشغول یادداشت برداری بودم اشک تو چشام حلقه میزد.

اولش گفت من درد دارم و شروع کرد به گریه کردن و بعدشم چندتا خاطره تعریف کرد از خودشو و برادراش می گفت و اول صحبتاش گفت : عشق بازی کار هر شیاد نیست ویه متن عربی رو خوند عشقتو عشقنی عرفتو عرفنی یه هم چین چیزی بود ! و منظورش این بود که هرکه تا سر حد عشق خدا رو دوست داشته باشه خدا اونو میبره و برادرای اونم تا سرحد عشق خدا رو دوست داشتن و خدا اونا روبرد پیش خودش .

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:21 توسط مهسا رمضانی| |

امروز صبح از یکی از اقواممون شنیدم که می گفت البته به ترکی : ایش گره االله دان جور گله یعنی باید خواست خدا در کنار تلاش تو باشه و تنها تلاش تو راه به جایی نمی بره !

برام جالب بود یکم روش فکر کردم  دیدم چه خوبه آدم به همچین چیزایی باور عمیق داشته باشه اون وقت که خیلی راحت تر و با آرامش زندگی می کنه !

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 توسط مهسا رمضانی| |

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:48 توسط مهسا رمضانی| |

یه مادر بزرگی دارم که از وقتی مستاجرش رفته تنها شده ، برای اینکه تنها نمونه قرار شده هر روز یکی از بچه هاش برن و شب پیشش بمونن .بعضی هفته ها بابام از من می خواهد که به جاش من برم پیش مادربزرگم منم مشتاقانه قبول می کنم چون خیلی دوسش دارم وقتی میرم خونه مادربزرگم یه حس و حاله دیگه ای داره . یه حیاط دارن که این روزا درختاش پرشکوفه شده ، پر از شکوفه های سفید یکیش درخت آلبالو یکیشم درخت آلوچه .توی خونشونم یه سماور داره و همیشه میشینه پیش سماورش و چایی شم  تازه دمو همیشه آماده .

صبحا که پا میشیم باهم صبحونه می خوریم ، خیلی میچسبه ،  برام اکثرا نون سنگک میاره  و کره و انواع مرباها مربای آلبالو زرد آلو و ...بعضی وقتا هم اگه ببینم برا ناهارش آبگوشت بار گذاشته خودمو برا ناهارم دعوت می کنم ! صبحونه ها و آبگوشتای مادر بزرگم یه چیز دیگه اس

حالا قشنگ تر از اونا کلی باهم حرف ی زنیم گاها برام از قدیما میگه از بچه هاش ، از تجاربش و...

بعضی وقتاهم با هم میریم بیرون خرید می کنیم سبزی می گیریم میاریم با هم دیگه سبزی ها رو پاک می کنیم و خلاصه در کنار مادربزرگ بودنم یه حس و حال دیگه داره.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:15 توسط مهسا رمضانی| |

این شعر یا ترانه رو اولین بار  سال ها پیش تویه فیلمی شنیده بودم !

خیلی دلنشین و قشنگه .M16 96 img 9 2007 Comb3newUSMfinal1200 فیزیک انفجار بزرگ و ابدیت

امشب در سرشوری دارم     امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم    رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم   از این عالم گویی دورم

 از شادی پر گیرم که رسم به فلک  سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمانها غوغا فکنم    سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم   از این عالم گوئی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم   وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شب ها   می کاهم از غم ها

ماه و زهره را به طرب آرم   از خود بی خبرم زشعف دارم نغمه ای بر لب ها نغمه ای بر لب ها

امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم

امشب در سر شوری دارم     امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم  رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم  از این عالم گویی دورم

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:32 توسط مهسا رمضانی| |

تو این دو روز اخیر دوتا فیلم که خیلیم معروفند و یکی شونم جایزه اسکار گرفته رو دیدم

خیلی کنجکاو و مشتاق بودم که این فیلمارو تماشا کنم about aly1 بررسی و تحلیل فیلم درباره الی About Elly

یکیش که (جدایی نادر سیمین ) بود یکی شم ( درباره الی ) .

جفتشونم متفاوت از فیلمایی بود که تا به حال دیده بودم یه جورایی پر محتوا و تفکر برانگیز!

موضوع های متفاوتی داشتن ولی پیام های زیادی ام توشون نهفته بود!

میگن  هر کسی دنیای اطرافشو با ذهننش درک میکنه و اون چیزی که هست و حتی عینی و واضح باز هرکس از دریچه ذهنش از پس پرده ذهنش میبینه و تفسیر میکنه اینه که شاید هر کسی ام نظرهای متفاوتی در مورد چیزی که هست داشته باشه.

منظورم از این حرفا اینه که هر کسی به ابعاد خاصی که ذهنش درک میکنه توجه میکنه و تو حافظش ماندگار میشه

چیزایی هم که تو این فیلما توجه منو جلب کرد

یکیش این بود که دروغ استارت مصیبت های بزرگه !یه دروغ میگی شاید خیلی ساده و راحت ! و اصلا برات بی اهمیت ولی بعدا گرفتار میشی !

یکیش  این بود که با احساسات کسی بازی نکنیم کاری که الی کرده بود!

یکی دیگه عشق به والدین تو جدایی از سیمین عشقی که ترمه به پدر و مادرش داره و حس مسئولیت و وفاداری که نادر به پدر مریضش داره.

یکی دیگه مصیبتایی که بی پولی برا آدم میاره میگن پول خوشبختی نمی یاره ولی بی پولی بدبختی می یاره و واقعا هم این بدبختیه تو زندگی اون خانومی که مجبور شده به خاطر بی پولی بره و از پدر نادر نگه داری کنه حس میشه.

یه پیام دیگه ارتباط خوبی که ترمه با پدر و مادرش داره و اهمیتی که پدر و مادرش به نظر اون میدن .

دیگه این که عشق فرزندی! اون عشقی که  پدر اون بچه ای که تو دریا داشت غرق میشد نسبت به بچه اش داشت تلاشی که برا نجاتش میکرد.

یکی دیگه این فرهنگ ازدواج مدرن ! شناختی که قبل از ازدواج باید باشه ولی از توی این مدرنه به خاطر شاید اعتماد بیجا و یا رعایت نکردنه خیلی چیزا و حد و مرزا ...چه چیزایی که در نمیاد !

و خیلی چیزای دیگه .......................................................................................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 22:30 توسط مهسا رمضانی| |

درست است است که هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن هیچ چاره ای هم به جز رفتن نیست!

نمی شود نرفت و رسید

اما برای رفتن به ناگریز تصمیم تازه ای می باید گرفت با طرح تازه ای می باید در میان آورد

سهراب سپهری (آب در یک قدمی است

                      لب دریا برویم

                      تور در آب بیاندازیم و بگیریم

                      طراوت را از آب )

                                          برگرفته از مجله موفقیت و شادکامی

برای رسیدن به چیزهایی که هدفمونه و یا آرزو داریم که به اونها برسیم ویا اونارو بدست بیاریم باید بریم باید حرکت کنییم اصلا فلسفه زندگی شاید همین حرکته باشه ! لذت زندگی شاید همین حرکته باشه !

سخت مشکل یا سهل آسون ! برای رسیدنه باید بریم واقعا نمی شود نرفت و رسید

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 15:8 توسط مهسا رمضانی| |

خیلی دوست دارم کتابای خوب و مفید و معروفو بخونم و همیشه سعی می کنم این جور کتابا رو پیدا کنمو و بخونم.اتفاقی تو وبلاگ یه خبرنگاری دیدم که نوشته بود داره رمان دالان بهشت و می خونه و خیلی آموزنده است و به چاپ چهلمم رسیده .

تو فکر این بودم که این کتاب بخرمو و بخونم

دیدم همه قسنتاش تو اینترنت هستش  خوشحال شدم  از اینترنت دانلودش کردمو و شروع کردم به خوندنش از دیروز تا حالا تا قسمت بیستو سومش خوندم .

توصیه می کنم کسایی که رمان دوست دارن بخوننش

 تا اینجاش که واقعا خوب بود

مثل بعضی رمانا بی محتوا و ...نیستش وارزش وقت گذاشتنو داره.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:17 توسط مهسا رمضانی| |

چند روزه که شروع کردم و کتاب ( معاصیر ادبی آذری دیلی )رو می خونم تولابلای مطالبش شعر بالا رو دیدم .برام جالب بود! تو دنیایی که الان زندگی می کنیم از بی وفایی شنیدن و ...زیاد چیز عجیبی نیست چون هر آهنگی که می خوای گوش کنی از اول تا آخرش گذاشتو رفتو -منو تنهام نذارو -تو که رفتیو - دلمو سوزوندیو -برگردو و نرو و....هستش. می خوای فیلم ببینی البته معمولا فیلمای غربی که خوشبختانه کم نصیب ما میشه ببینیم به همین منوال .پای صحبت بعضی که بعضی تجربه ها رو دارن  میشینی بازم همینجور .میری فیس بوک ماشالا پره همه شاکی همه غصه دار همه بی وفایی دیده و خلاصه کلام اینکه برا ما جوانای این نسل متاسفانه شنیدن و دیدن اینجور چیزا زیاد چیز بعیدی نیست ولی این شعرو که دیدم با این مفهوم و به زبون آذری برام جالب بود که جوانای نسل های گذشته هم از وفا میگن .البته این شعر به نظرم مفهومش بی وفایی های امروزی نیستو مفهوم خیلی والایی توش نهفته و داره از چیز قشنگی صحبت می کنه ولی برا من جوون نسل جدید وفا رو که تو شعر دیدم یادآورنده مطالب بالا بود.

ولی خوش به حال قدیمیا که باز تو آهنگا و فیلما و شعراشون از عشق و عاشقی والا و واقعی و ...صحبت می شد واقعا ما جوونای این نسل جدید چه گناهی کردیم که اینا رو به خورد ما میدننو و متاسفانه وخیلی خیلی متاسفانه که گاها شاهد عینی این بی وفایی ها تو دورو بریامون و ...هستیم که جز تاسف و به یاد آوری این مثل ترکی که سون پشمانلیق فایدا وئرمز کاری نمیشه کرد.

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:18 توسط مهسا رمضانی| |

مدت ها قبل این مطلب رو تو یه وبلاگی خونده بودم خیلی برام جالب بود ....

کرگدن گفت:نه امکان نداره کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند٬دم جنبانک گفت:اما پشت تو میخارد٬لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است٬یکی باید پشت تو را بخاراند٬یکی باید حشره های  تو را بردارد٬کرگدن گفت:اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم٬پوست من خیلی کلفت است٬همه به من می گویند: پوست کلفت٬دم جنبانک گفت اما دوست عزیز٬دوست داشتن به قلب مربوط میشه نه به پوست٬کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم٬دم جنبانک گفت:نه این امکان نداره٬همه قلب دارن.کرگدن گفت:کو؟کجاست؟من که قلب خودم رو نمی بینم٬دم جنبانک گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی٬قلبت رو نمی بینی ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری.گرکدن گفت:نه من قلب نازک ندارم. من حتما یه قلب کلفت دارم٬دم جنبانک گفت:نه تو حتما یه قلب نازک داری چون به جای اینکه دم جنبانک رو بترسونی به جای اینکه لگدش کنی٬به جای اینکه دهن گشاد و گندت رو باز کنی و اون رو بخوری داری باهاش حرف میزنی.کرگدن گفت:خوب این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت:وقتی که یه کرگدن پوست کلفت یه قلب نازک داره یعنی چی؟یعنی اینکه میتونه دوست داشته باشه٬میتونه عاشق بشه٬کرگدن گفت:اینا که میگی یعنی چی؟دم جنبانک گفت:یعنی...بذار رو پوست کلفت قشنگت بشینم٬بذار...کرگدن چیزی نگفت٬یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت٬فکر کرد بهتره همون اولین جملشو بگه

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو میخاروند٬داشت حشره های ریز لای چین های پوستش رو بر می داشت٬کرگدن احساس کرد چقدر خوشش میاد٬اما نمی دونست از چی خوشش میاد٬کرگدن گفت٬اسم این دوست داشتنه؟اسم اینکه من دلم میخواد تو روی پشت من بمونی و مزاحمهای کوچولوی پشتم رو بخوری؟دم جنبانک گفت:نه اسم این نیازه٬من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشه احساس خوبی داری٬یعنی احساس رضایت میکنی ٬اما دوست داشتن از این مهمتره.کرگدن نفهمید که دم جنبانک چی میگه

روزها گذشت٬روزها هفته ها و ماهها و دم جنبانک هر ورز میامد و پشت کرگدن می نشست٬هر روز پشتش رو میخاروند و هر روز حشره های کوچیک مزاحم رو از لابلای پوست کلفتش برمی داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت٬یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت:به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش رو میخارونه احساس خوبی داره برای یه کرگدن کافیه؟دم جنبانک گفت:نه کافی نیست٬کرگدن گفت:درسته کافی نیست چون من حس میکنم چیزای دیگه ای هم دوست دارم٬راستش من بیشتر دوست دارم تو رو تماشا کنم٬دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد٬چرخی زد و آواز خواند٬کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد تماشا کرد اما سیر نشد٬کرگدن میخواست همین جور تماشا کنه٬کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست واین دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین٬وقتی کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یه چیز نازک از چشمش افتاد٬کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک٬دم جنبانک عزیزم من قلبم رو دیدم همون قلب نازکم رو که میگفتی٬اما قلبم از چشمم افتاد حالا چکار کنم؟دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن رو دید و روی سر اون نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز٬تو یه عالمه از این قلبای نازک داری

کرگدن گفت:راستی اینکه کرگدنی دوست داره دم جنبانکی رو تماشا کنه و وقتی تماشاش میکنه قلبش از چشمش میفته یعنی چی؟دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند کرگدن گفت:عاشق یعنی چی؟دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهاش می چکه٬کرگدن باز هم منظور دم جنبانک رو نفهمید اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزنه٬باز پرواز کنه واو باز هم تماشاش کنه و باز قلبش از چشماش بیفته

کرگدن فکر کرد اگه قلبش همینطور از چشم هاش بریزه یه روز حتما قلبش تموم میشه اون وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم٬حالا که دم جنبانک به من قلب داد٬چه عیبی داره بذار تموم قلبم رو برای اون بریزم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 2:16 توسط مهسا رمضانی| |

آمد بهار عشق و گل از باغ جان شکفت ...............گلبانگ وصل در دل هفت آسمان شکفت

بار دگر وزید نسیم رخ نگار ...................................روح وفا به قالب هر نیمه جان شکفت

یک غنچه گر زمعرفت از او طلب کنی ...................بینی که پیش پای تو صد گلستان شکفت

شعر قشنگیه ....

کمی روش تفکر کنیم...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:54 توسط مهسا رمضانی| |

یا مقلب قلب ما را شاد کن

یا مدبر خانه را آباد کن

یا محول احسن الحالم نما

از بدی ها فارغ البالم نما

به نام کسی که مقلب کننده قلبهاست و محول کننده حال هاست

امسال سال ۹۰ نیز گذشت

سال خوبی بود

از اولش شروع می کنم

روزهای آغازینش مسافرت رفتیم شمال و تهران و برای اولین بار اصفهان و...

تجربه قشنگی بود به خصوص برای من که مسافرت رفتنو خیلی دوست دارم

بعدش دانشگاه و خاطره به یاد ماندنیش اولین ارائه من تو دانشگاه درست بعد تعطیلات عید بود تو کلاس دکتر دشتی

ترم شش بودیم یادش بخیر !

بعدش روزای دانشگاه با اتفاقات و روزهای به یادماندنی خاص خودش روزایی که بعضی هاشونو هیچ وقت فراموش نمی کنم  تصویراشون تو ذهنم ماندگارشده.

یکی از تجارب خوبم تو این سال سفر مشهدمون بود اوج معنویت بود خیلی خوش گذشت

از تجارب خوب دیگه گرفتن کارت خبرنگاریم بود و آفیشایی که رفتم نشست خبری  مصاحبه ها  جشنا و ...

یکی دیگه از تجارب تلخ سرماخوردگی ای بود که ول کن من نبودو

خیلی چیزای دیگه.

سال شادی رو پشت سر نذاشتم نمی دونم چرا و ولی قصد دارم سال بعد تصمیم بگیرم شادتر زندگی کنم و کمی برونگراتر باشم.

برا یکی مثل من که درونگرایی عادتش شده و باهاش زندگی کرده تغییر سخته ولی دیروز یه جایی می خوندم که برونگراها کمتر دچار مریضی های قلبیو و ...میشن و یه سری چیزای دیگه اینه که یکی از تصمیم های دیگمم تقویت شخصیت برونگرایی هستش .

هدف تحصیلیمم که مشخصه موفقیت تو ارشد

چهارمین هدفم برای خبرنگاری هستش که تقویت سه تا زبان و یادگیری عمیق هرسه و یادگیری یه سری مهارت های دیگه که شاید تو آینده لازمم بشه

هدفای دیگه هم دارم که بعدن می نویسم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:24 توسط مهسا رمضانی| |

به نام عزیزترین عزیزم

خدای مهربانم ........

می خوام چند سطریرو درمورد شعر سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ بنویسم.........

چیزایی که از ذهنم تراوش می کنه!

 زمان که می گذره و نمیشه کاریش کرد عمرت که می گذره ونمیشه کاریش کرد لحظه ها ت سپری میشن و نمیشه کاریش کرد (به قول اون بزرگی که میگه لحظه ها مثل سکه های طلا می مونن) ! سکه های طلات از جیب سوراخت خواه ناخواه میریزه و کاریش نمیشه کرد اون موقع است که متوجه میشی و با تمام وجود حس میکنی که سمند عمر شتابنده است!

این روزا از خیلیا می شنوی که میگن ۲۰ تا ۳۰ سالگی بهترین دوران زندگیه و از این حرفا بهترین روزای عمرمون نمیگم به بهترین نحو ولی میگذره و نمیشه کاریش کرد!

خیلی دوست دارم بهترین دوران عمرم به بهترین نحو بگذره ولی!!!

هستند دغدغه هاو مسائلی که سد راه این بهترینه میشن و نمیشه کاریش کرد!

واما فرصت تنگ

امروز استاد اندیشمون می گفت همه فکر می کنن مرگ برا دیگری و مردنو یه چیز شوخی میدونن و شاید به خاطر اونه که معنی فرصت تنگو حسش نمی کنیم .چون اگه حسش می کردیم خیلی از این بهتر بودیم و شایدم خوب تر از این زندگی می کردیم

آره معنی فرصت تنگو نمی دونیم که غصه می خوریم  خیلی چیزا رو برا خودمون سخت می گیریم و دریغ از اینکه فرصت تنگه و تو این فرصت تنگ باید چی کارا بکونیمو ولی متاسفانه نمی کنیم !اون روزایی که مشهد بودم اونقدر احساس نزدیکی به عزیزترین عزیزم می کردم که فقط دعا می کردمو و یه حس و حال معنوی عجیبی داشتم شاید به خاطر این بود که از دغدغه های روزمره به دور بودمو و حس می کردم چند روزی از دنیا بریده شدمو ومعنی فرصت تنگرم یکم بیشتر حس می کردم .

به هرحال

سمند عمرشتابنده و است و فرصت تنگ ......................بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم ومن اضافه می کنم بیا که تا نفسی هست بیاد خدا بیشتر باشیم.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:8 توسط مهسا رمضانی| |

ای خدا این وصل را هجران مکن ..........................سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار...............................قصد این مستان واین بستان مکن

چون خزان برشاخ و برگ دل مزن............................خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست.........................شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن ........................دشمنان را کور کن شادان مکن

گرچه دزدان خصم روز روشنند...............................آنجه می خواهد دل ایشان مکن

 

کعبه اقبال این حلقه است و بس ......................کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن............................خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم زهجران تلخ تر ...........................هرچه خواهی کن و لیکن آن مکن

 

قسمتی از این شعرو از فریبا علومی یزدی شنیدم خیلی خوشم اومد و نوشتمش.

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:44 توسط مهسا رمضانی| |

الوداع خاطره ها  یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد  

 روزگاری که پر از خاطره بود تلخ و شیرین زشت و زیبا

تلخشان شیرین یادشان شیرین تر

شاد بودید یا که غمگین فارغ از رنگ یا که رنگین

هر چه بودید بمانید بجا خاطره ها

الوداع خاطره ها یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد

 متن مجری جشن فارغ التحصیلی

چه قدر زیبا بود با شما ها بودن  

دوستانی چون گل

مهربان چون گلبرگ

بی ریا چون شبنم

وای! باید رفتن ! وای ! باید رفتن !

دل من می گیرد

اشک در چشم ترم می شکند

دست من می لرزد

سخنی هیچ نمانده است بجا

الوداع خاطره ها یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد

 

روز اول که شما را دیدم  روز اول که شما را دیدم

با خودم می گفتم :

کاش می شد یا رب روز هجران نرسد

و دریغ و صد داغ که رسیدش امروز

باید امروز شما را شاید تا به فردای قیامت شاید به خدا بسپارم

گریه ام می گیرد دل من می گیرد

نبض من می شکند

اشک من می ریزد

الوداع خاطره ها الوداع خاطره ها

 

مرگتان مرگ من است

بودتان بود وجود

پس بمانید بجا خاطره ها

الوداع خاطره ها یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد

 

گرچه امروز روز وداع است

ولی ای کاش در باور خویش این بدانید شما

که همه خاطره بودید شما که همه خاطره بودید شما

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:42 توسط مهسا رمضانی| |

این غزلو اتفاقی رو یه دفتری دیدم گفتم خوبه اینجا بنویسمشو و سعی کنم حفظش کنم.چون از غزلای معروف و خوب حافظه.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و  چنین نیز نخواهد ماند

من ارچه درنظردوست خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم  نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مقیم حرم حریم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

سروش عالم غیبم بشارت خوش داد

که کس همیشه به گیتی دژم نخواهد ماند

چه جای شکرو شکایت ز نقش نیک و بدست

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

توانگرا دل درویش خود بدست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

برین رواق زبرجد نوشته اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

سحر کرشمه وصلش بشارتی خوش داد

که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند

زمهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند032.jpg

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 9:18 توسط مهسا رمضانی| |

شنیدید میگن سلامتی بزرگترین نعمتی که خدا بهمون داده تو این چند روز من اینو با تمام وجودم حس کردم،بعد از این که از مسافرت برگشتم حس کردم سرما خوردم ولی زیاد اهمیت ندادم گفتم با دوا و درمون خونگی مثل عسل و آب و آبلیمو و استراحت و ...حل میشه اما نگو نه بابا انگاری این سرماخوردگی از اوناش نبود مگه سرفه هاش ول کن بودن خلاصه سرماخوردگیه منو کشوند مطب آقا دکتره و چند تا آمپول و شربت و قرص و...حالا هم که حالا ا، تتمه اش باقیه سرفه هارو میگم.اینه که باید قدر سلامتی مونه خیلی خیلی بدونیم و به راحتی از healthکنار این نعمت بزرگ نگذریم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:15 توسط مهسا رمضانی| |

داشتن شخصیت جذاب و سالم و خوب و خلاصه استاندارد و دلنشین شاید دغدغه خیلی ها که آرزو دارن  پست قبلی منو عملیش بکنن و آرزو را یه جورایی بهش رنگ واقعیت ببخشن هستش منم به شخصه چنین دغدغه ای او را داشتم و دارم !

تو یه جایی یه مطلب خوبی خوندم که شاید کمی کمک کننه باشه

واونم اینجا می نویسم

راه های کسب شخصیت:

۱.شخصیت یک چیز اکتسابی است و فطری و مادرزادی نیست و در نتیجه این در اختیار ماست که شخصیت خود را آنطور که دلمان می خواهد بسازیم.

۲.دومین قدمی که باید در راه بدست آوردن یک شخصیت قوی برداریم اینست که پیوسته متبسم باشیم هیچکس نمی تواند منکر قدرت اسرار آمیز یک لبخند باشد.

۳.سومین نکته که باید بدان توجه کنیم اینست که همیشه قدردان باشیم .

۴.چهارمین نکته داشتن شور و شوق و تحریک از عوامل مهم تدارک یک شخصیت قوی و جذاب است.

۵.پنجمین نکته اینه که شخص باید فهم داشته باشه شاعر می گوید دو چیز تیره عقل است دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی.

۶.ششمین نکته آماده کمک به دیگران بودن

۷.هفتمین عامل قابل اعتماد باشیم.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 0:25 توسط مهسا رمضانی| |

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم که یافت می نشو د گشته ایم ما

گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:23 توسط مهسا رمضانی| |

بعد تموم کردن امتحانات ترم هفتم

داریم میریم سفر

مشهد

امیدوارم این سفر یه تاثیر خوبی رو روح و جسمم بذاره

و

تا حدودی خستگی هارو بدر کنه !

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 13:49 توسط مهسا رمضانی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت